![]() |
![]() |
|
| فرهنگی سیاسی اجتماعی |
|
بسم الله الرحمن الرحیم مثنوی بوی جان
اهدا شده به روان: حضرت پیامبر بزرگ اسلام، محمد مصطفی (ص)
بوی جان
ای پیامبر، دست خالی آمدم آمدم تا این حوالی آمدم! پایِ دل در بند و از سر رفته دود سوخته در تنگنای تار و پود از دل من بوی آتش می وزد زان اجاق دودم به هر جا می دود دود، آفت های دوران است و من همچنان سرگشته از خوف و فتن راه چیست، خواهی که پهلویت رسم سرخوش و دلداده در کویت رسم؟ راه چیست، خواهی که معذوری کنم یک ره از این جسم و جان دوری کنم؟ راه چیست، خواهی پیامبر جو شوم از همه سو ها فقط، یک سو شوم؟ راه چییست، خواهی که آنجا سر زنم از حریمت گرد نو افسر زنم؟ راه چیست، یک امتی از مشرقم عاشق و درمانده ام، از خود دقم خواهیا، با خویشتن آشتی کنم بر حرم از شوق، گل کاشتی کنم راه چیست، برگو پیامبر زانکه من صاعقه افگنده ام در معهد تن؟ خواهیش، در کوچه ات ماوا کنم با نی دل عقده ها را وا کنم؟ راه چیست، ای روح عالم بین من عین جان، قاف پسی این شین من؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:48 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
ره آورد سفر حج: افغانها، در میقات نیزهمدیگر را نمی یابند
بخش دوم در ایام حج در کشور سعودی، آنچه برای حجاج افغانی بسیار پیش افتاده است برخوردار نبودن از یک انسجام و هماهنگیی بود که شاید به گمان من از یک سو به رهبری و زعامت وزارت مربوطه منوط باشد و از جانبی هم ناشی از همان کج اندیشی هایی که در میان ما افغانها وجود دارد و می تواند پیش زمینه تاریخی هم داشته باشد. نکته بسیار روشن این که حجاج کلیه کشور های دنیا با سامان دهی خاصی در مراسم حج شرکت کردند و نشانه های صمیمیت و دوستی را می شد بخوبی در سیمای هریک از حاجی های آنها مشاهده کرد. این شیوه را بیش از همه در میان حجاج کشور های ایران، ترکیه، اندونیزی و مالیزی دیدم و کشورهای افریقای سیاه بیش از همه از این جلوه های انسانی برخوردار بودند. گویی رنگ سیاه آنان که در آن درد کهن و تاریخی این نسل عذاب کشیده را می شد دید، آنها را چنان بسیج ساخته بود که برای ما آدم هایی از نسل و نژادی دیگر، مایه عبرت بود. افغانها بیش از هر چیز دیگری با همان لحاف کهنه و مندرس تعصب های معلوم خود را پیچیده بودند و گویی دل هایشان را با مسمار نفرت بسته بودند، تابرای همدیگر نتپد. شامگاهی که از مکه معظمه به مدینه منوره منتقل میشدیم، با سه تن از همراهان خود سوار موتری شدم که در مجموع از یک بخش افغانستان گزیده شده بودند. گفته میشد آنها در مکه دست به اعتراض زده و خواهان انتقال فوری شان به مدینه منوره شده بودند. در میان راه گرسنگی بر ما غالب شد و پیش از آنکه راننده دستور توقف موترش را دریافت کند تا ما به رستوارنتی برای صرف طعام شب و ادای نماز بشتابیم، چند نان خشک را که با خود آورده بودیم، با چند تنی که در دور وبرما قرار داشتند قسمت کردیم. نتیجه آن یأس و اندوه فراوانی بود که بناگاه بر من مستولی شد زیرا آنها از قبولی نان ما امتناع ورزیدند و در پی اصرار زیاد ما، نان تعارف شده از سوی مارا به کسان دیگری تعارف کرده و از خوردن آن ابا ورزیدند. این سیلی عبرت ناک و تکان دهنده بود و مرا به کنه آنچه دیده بودم رساند. در این میان تنها زبان من مشکل آفرید ورنه میشد بگونه دوستانه از ما معذرت بخواهند که میلی به نان نداریم. در منی، مزدلفه و عرفات نیز این ناهنجاری ها ادامه یافت و حتی در مدینه منوره نیز نتوانستم در میان کاروان حجاج افغانی آن همای گمشده را دریابم که در پی آن از دل کوه های سرزمینم پرواز کرده بودم تا مگر ش در بیت الله و یا مسجد نبوی (ص) دریابم. (ادامه دارد) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:40 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
بسمه تعالی
ره آورد سفر حج: افغانها، در میقات نیزهمدیگر را نمی بابند
بخش اول درمراسم حج امسال این حقیر نیز با بار های عظیمی از معصیت و گناه، به سوی بیت الله الحرام کشانیده شدم. می گویند حاجی، در ایام حج مهمان خداوند است و به این ترتیب من نیز از این ضیافت پر فیض، فیض بردم. امسال با آنکه سایه انفلو انزای خوکی، جهان را ترساینده است، تعداد زایرین بیت الله الحرام کمتر از سالهای گذشته بود. با آن هم صدها هزار حاجی از سراسر کیتی به میقات رسیده بودند تا در پیشگاه خداوندگریه کنند و از گناهان و معصیت کرده اظهار ندامت نمایند و پاک شده به اوطان شان بر گردند. سفید و سیاه و زرد در کنار همدیگر در تمام مراسم حج اشتراک نموده و در روز های حج مشتاقانه بدور خانه معشوق حقیقی طواف کردند. شاید یکی از نخستین جاهایی که در آن بویی از تبعیض دیده نمی شود همین محیط بظاهر کوچک است که هر انسان مسلمان هنگام ورود به آن همه چیز و همه تعلقات خودرا از یاد می برد و برای چند لحظه در درون خویش با آن من خود می ماندتا اورا به فرو تنی و خضوع و خشوع فرابخواند تا اگر ممکن باشد دراین حریم مقدس، خدا را با عشق تمام و مهر بی پایان بپرستد و از گناهان خود عذر خواهی کند. در این بحبوحه حاجیان کفن پوش میشوند چون احرام فقط می تواند نشانه ای از کفن در هنگام مردن باشد.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:38 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
بسمه تعالی
این چهار پاره ها را به روان پدرِ زنده یادم می بخشم:
اینجای خفته است پدرزانکه هر زمان می گفت آشنایی دنیاست تا به گور عجوزه مرگ می کشد هر کس به ناگهان اینجا، به این محیط خموشانه گی بفور
راحت بمان پدر، که به فحوای مهروعشق تا زنده ایم در دل ما یاد های توست پیوسته پیش درگة آن رب بی ذوال ورد زبان جمله گیی ما دعای توست
خواهیم زآن یگانه، به پاس رسول(ص) خویش بخشد ترا به جنت فردوس، منزلی باشد قرین محضرت آنجای - در بهشت افرشته گان مصاحب ودوستان همدلی اسحاق فایز- 12عقرب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:56 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
بسمه تعالی
ره صبح
من قرضدار پای خودم بوده ام مدام وقتی که بر جهیده ام از بیم گاه دام هرچند کفش های مرا کهنه گی گرفت راه امیدمن نشد از یأس ها تمام من می کشم هماره دل شک پسند خویش چون جغد های خانة مخروبه تا کنام شاید فرا رسد سحری کز سریر شاخ چشمم به آفتاب سپارد دگر پیام: کای در نورد فاصله ها ، ترس و شب رسید برکش برهنه خنجر پولادت از نیام ورنه هراس دارم ازاین وهم دردناک کز شور بر فِتَم به رهِ صبح، والسلام
10عقرب1388 کابل
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:53 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
بسمه تعالی درهمایش شماری از فرهنگیان کشور در کابل؛
استاد کاظمی، پیاده برگشته، شعر هایش را خواند
رحیل، قصه هویت باخته گی مان رادر غربت برشمرد محمداسحاق فایز
دوشنبه شام، همایش بزرگی از چهره های فرهنگی افغانستان در شهر کابل برگزارشد. در این همایش گرم و صمیمانه، یاران صاحبدل و حقشناس، به همت شورای متحد ملی افغانستان دعوت شده بودند و جای دارد تا این اقدام نیک و در خور شان را بر ایشان مبارک بگویم. بهانه این نشست، باز گشتت پرفیض، بخیر و دایمی استاد محمد کاظم کاظمی شاعر و پژوهشگر نستوه کشورمااز دیار غربت به نیت کار مستدام در کنار ما غریبه خفتگان در درون خانه، و راه اندازی "دفتر در دری "در کابل بود. بهانه دیگر هم حضور سبزغربت زده دوست دیگری از تبار آزاده گی و قلم صبور رحیل دولتشاهی بود که در مزرعه سرنوشت برای سرنوشت مردمش بذر می افشاند والحق از این بذر انشاالله دانه مراد خواهد چیدو ما خوشه چین این گشت گاه مراد خواهیم بود( بشرط اینکه خوشه چینان دیگر مان بگذارند و صاحب انگاره نیز رواداری کند) نشست حوالی ساعت پنج و نیم شام آرام آرام گرم شدو آغازی نیک یافت. استاد کاظم کاظمی و صبور رحیل، حضور یافتند و نشستند وهمه ایشان را از نزدیک دیدند و آشنایی برای آنانی میسر شد که تا حال این عزیزان را از نزدیک ندیده بودند. در این مجلس ساده و صمیمی تقریباً همه گل های سر سبد شهرما(و البته این خار مغیلان نیز مایه گرانجانی مجلس بود) از خانه فرهنگ فراهم شده بودند وتنهاحضورگرامی جناب استاد زریاب را کم داشتیم که بنا بردلایلی نتوانسته بود بیاید. مجلس با حمد وثنای خداوند یگانه آغاز یافت. گرداننده نیت برگزار کننده گان همایش را به حاضرین گفت واز خداوند خواست تا این گونه نشست ها همچنان جانمایه بیشتری بگیرد ومستدام بماند. به این ترتیب سالون قلب آسیا با شعر و ترنم های عاشقانه و مثنوی های پر سوگ و تلخ کاظمی در تپش افتاد، رحیل آنرا با دلزده گی ها و غربت زده گی های افغانستانی هایی که حال در دیار غربت دچار هویت باختگی شده اند وهرکسی پرچم قومی را در آنجا بر داشته است و می جنباند، پر ساخت . زنده گینامه های ارجمندان فرهیخته استاد کاظم کاظمی و صبور رحیل را خواندند و بعدش هم بخش هایی و بریده هایی از چند شعر کاظمی هم قرائت شد. عبدالحفیظ منصور، رییس دوره یی شورای متحد ملی افغانستان اولین سخنران رسمی در این همایش بود که ازکار نامه های شایسته ودر خور تحسین وتقدیر استاد گرانمایه کاظم کاظمی یاد کرد. آقای منصور با ذکر این نکته که کاظمی با شعر پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت، غربت تلخخش را خوانده است و گفت که جوشش و کشش شعر وحس مقاومت چه عجیب است که اینهمه آدم هایی را که در یک رشته تحصیل می کنند سرانجام بسوی خود می کشد و در آن ها توفانی میشود و آنانرا به جوشش و آفرینش دیگر وا میدارد.
بقول منصور جانمایه تلخ هجرت و غربت کاظمی به حدی است که در سرزمین همزبانی چون ایران، بیزبانی حس می کند و به همین یمن نیز کتاب همزبانی و بی زبانی را می نویسد. آقای منصور همچنان سخنانی در باره زبان و جایگاه آن در دنیا ی کنونی گفتند که آمیزه ای از نظریات دانشمندان عرصه فلسفه، جامعه شناسی و زبانرا با خود داشت. وی به تازه ترین کار های استاد کاظمی نیز اشاره نموده مژده دادند که این سلسله همچنان در برگیرنده تجدید چاپ کتابهای استاد صلاح الدین صلجوقی و چاپ اولین بار چند کتاب از این استاد گرانمایه نیز استکه بهمت استاد کاظمی صورت می گیرد.
آقای منصور همچنان سخنانی پیرامون شخصیت گرانمایه صبور رحیل یادکرده او را نامی آشنا درمیان فرهنگیانی خواند که با همه مشکلات سرنوشت مارا راه انداخته است و بیباکانه و رسالتمندانه نیز قلم میزند، در دیار غربت نیز گرد راه خود را از راه مابرده است و با آن دیده را شستشو می کند(امیدماست که این گرد، چشمه جوشان و زلال روشنایی بماند همچنان). بعدش استاد پرتو نادری مثنویی را که به کاظمی بخشیده بود خواند و از شخصیت کاظمی ورجاوند تقدیر کرد. استاد مجب بارش، استاد دانشگاه کابل نیز سخنانی در باره کاظمی کفت واورا ستایش کرد و نقش اورا درکار آفرینش و خدمت به تاریخ ادبیات معاصر افغانستان ماندنی خواند. سپس استاد کاظمی رشته سخن را بدست کرفت و دغدغه هایش را از بابت سه نقیصه بزرگ در راستای زبان فارسی برشمردکه امروزه در کشور شایع شده است و اگر ما فرهنکیان ومردم ما به آنها توجه نکنیم آسیب های آن فراوان خواهد شدو در فرجام مارا از واژه های سچه و شسته موجود خودمان بدور خواهد ساخت. استاد کاظمی در این زمینه از سه نقیصه درحوزه نظام آوایی زبان، حوزه معنایی زبان امروزی و ورود واژه های بی رویه خارجی به میان مردم ما یاد کرده پیرامون هریکی توضیحاتی دادند که در خورتأمل و دقت بودند و نمیشود این نکته هارا نادیده گرفت وبا بی تفاوتی از کنارشان رد شد. استاد کاظمی گفت که مداومت مردم و فرهنگیان به این شیوه میتواند مارا از میراث گرانبهای زبان فارسی – دری بدور بماند ورفته رفته واژه گان اصلی را از یادهاببرد ودر نتیجه نسل جدید وفرزندان مارا در شناخت اصل و ریشه های این واژه گان در تنکنا و مشکل قرا ر خواهد داد. کاظمی همچنان از نظام آموزشی کشور درقبال زبان هادر کشور انتقاد کرده گفت که توجهی به تاریخچه و دستور زبان و متون کهن درآن چندان نیست و نقد نیز بسیاز این مجموعه بدورمانده است. سپس صبور رحیل از کار هایش یاد کرد و اینکه چگونه ناگزیرشد تا قلم بگیرد و قلم زنی کند. او رویداد های اخیر درسی سال گذشته را دغدغه هایی خواند که در او شور نوشتن را زنده ساخت. قصه های رحیل از غربت وآواره گی با افسانه تلخ هویت باخته گی شماری از هم میهنان ما همراه بود که در دوری از وطن بجان هم افتاده اند و بیگانه وار هوای اسمان دیار مادری و روزگار بودن در کنار هم در افغانستان را فراموش کرده اند. به این تریب شبی نیک اغاز شد وتا فرصت هایی که ماندم شنیدم که کاظمی درد هایش را خواندو قصه کرد. من این اقدام شورای متحد ملی را تقدیر می کنم. برای اقای منصور، وکار همه مدیران آن نهاد سیاسی- اجتماعی را می ستایم که درپی گرامیداشت از اهل خرد و فرهنگ برآمده اند و اندرین راه برای هریکی از ایشان از آفریدگار هستی تمنای پیروزی و کامیابی و سرافرازی و خدمت بیشتر به کشور را خواهانم. بماناداین رسم همچنان. آمین یارب العالمین.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:50 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
بسمه تعالی
تقدیم به همه رای دهنده گان انتخابات درافغانستان!
زنده باد دموکراسی
دموکراسی افغانستان از انفلوآنزای خوکی هراس می کند که در بحبوحه انتخابات شیوع شیطانیی دارد کرزی از انفلو آنزا میترسد کابینه اش نیز و از این رو نمیشود بی حالت اضطرار از کنارش گذشت "تجمع" از انفلو آنزای خوکی صدمه می بیند شاید بوی اعتراض میدهد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:40 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
بسمه تعالی رازی که می ماند
نیلوفران درمرداب، عقوبت تلخی را مانند وآبهای ایستاده را مگر غیر ازاین باید؟ در مرده ریگ قبیله وقتی از پیشانی تاریخ می خوانی وثیقة که بر آن مهر شده باشد این مندرس سنت منحوث است: "تاج اقتدار از سر مگذارید اگر حتی حمام هایی از خون بجوشد بر زمین و شمشیر هایتان بردست هاتان _ چنان که هلاکویان را بود، در ایلجار تاریخ _ دلمه بندد از خون" از آن است که در پویة سَتَروَن تاریخ کور می شوند، همزادان و خون هایی از یک رگ فوران می کند تا اهریمن وار بمانند.
سپیده ها که می دمیدند نیای بزرگم از شرق _از بام دنیا_ سیمرغ اندیشه اش را پرواز میداد هم بر این امید کزدامنه های سرزمین آبایی اش مادری نروید که "مارا نشاید".
سپیده ها که می دمیدند از شرق نیای بزرگم می خواند کتیبة را که بر سرادق آسمان آزین بسته بود و تا هنوزش نیز کوه پایه های مادریی من آنرا پاس میدارند و وقتی تفسیر شان می کنم برای من آزاده گی های مارا می نماید و این جانمایة از سخن را از مادری بیادم میدهد که می خواند مرپورش را وقتی آز بر شانه هایش نشسته بود تا تاجداری کند می گفت : "موهبتی است این از بند ها رهابودن" و این پند پاک را _چون شیری که بر گلوی فرزندش بریزد_
بر من می خواند: به بد تيز مشتاب و چندين مکوش"...* و نیز شیوا شیونی می نیوشم که از فراز ایوانی بزرگ بر می خیزد و یلی پیلتن می گوید: "مرا سر نهان گر شود زير سنگ از آن به که نامم برآيد به ننگ"...** و حالیا در برهة خونین روزگار ایوان های افتاده تاریخ را که می نگر م مرده ریگ قبیله را بسی خوارمایه نموده با قیرینه گی، و موئیدنی زبون آنجا که بر پیمان هاشان نمی مانند و اگر برمصحف شریف هم نشانی نهند فردایی پر آزرم خود مشکنند و بد سگالی گیرند در پیش. 11 قوس 1388 کابل ________________________________________ * و ** از آن حکیم فرزانه فردوسی طوسی (رح) می باشد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:14 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
بند شب
ما همچنان به بند شب تار مانده ایم با جنگ و خون لعنت مردار مانده ایم شاید کمین ما بنشسته فقط پگاه اما غریبه در بر اغیار مانده ایم با این همه، تفقد ما مرده گوئیا با خویش هم، شکسته و افگار مانده ایم در کوی و خانه های فرو ریخته مان، عجب تکیه چنین سپرده به دیوار مانده ایم
ای قوم، التماس شبانگاه من نیوش تا کی غریبه بر سر آوار مانده ایم می خوانددر دوپاس گذشته زشب خروس: "با قوم خواب رفته چه بیدار مانده ایم خیزید کز عقوبت این خواب های تان دیریست ما زچینه و انبار مانده ایم افسوس بر شمای عقوبت پسند باد کاینجای بر زمین شما خوار مانده ایم" *** محمل کشیده گان، چه خوش آهنگ رفته اید: ما همچنان به بند شب تار مانده ایم 10 عقرب1388 کابل
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:20 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
ره صبح
من قرضدار پای خودم بوده ام مدام وقتی که بر جهیده ام از بیمگاه دام هرچند کفش های مرا کهنه گی گرفت راه امیدمن نشد از یأس ها تمام من می کشم هماره دل شک پسند خویش چون جغد های خانة مخروبه تا کنام
شاید فرا رسد سحری کز سریر شاخ چشمم به آفتاب سپارد دگر پیام: کای در نورد فاصله ها ، ترس و شب رسید برکش برهنه خنجر پولادت از نیام ورنه هراس دارم ازاین وهم دردناک کز شور بر فِتَم به رهِ صبح، والسلام
10عقرب1388 کابل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:45 توسط محمداسحاق فایز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
متولدبیست وششم ماه عقرب 1336 خورشیدی، در روستای تاجیکان جبل السراج ولایت پروان.
مکتب رفتم، جوان شدم، رفتم دانشگاه و از رشته ریاضی و فزیک دانشکده ساینس دانشگاه کابل گواهینامه لیسانس گرفتم. برای مرگ آزادی، سلام آزادی، دشنه و صدا، مارهای آستین، آه ای امید گنگ، دیر و با فاجعه، عبور از خط قرمز و پاییزی ها را نوشته ام . زیر کار دارم: مجلدات دوم و سوم رمان سلام آزادی همراه باگزینه شعری"سرودی که به گفتن نمی ارزد" را آماده چاب دارم. |
|
RSS
|