تبليغاتX
کوه نور
فرهنگی سیاسی اجتماعی

بسمه تعالی

 

این چهار پاره ها را به روان پدرِ زنده یادم می بخشم:

 

اینجای خفته است پدرزانکه هر زمان

می گفت آشنایی دنیاست تا به گور

عجوزه مرگ می کشد هر کس به ناگهان

اینجا، به این محیط خموشانه گی بفور

 

راحت بمان پدر، که به فحوای مهروعشق

 تا زنده ایم در دل  ما یاد های توست

پیوسته پیش درگة آن رب بی ذوال

ورد زبان جمله گیی ما دعای توست

 

خواهیم زآن یگانه، به پاس رسول(ص) خویش

بخشد ترا به جنت فردوس، منزلی

باشد قرین محضرت آنجای - در بهشت

افرشته گان مصاحب ودوستان همدلی

                                         اسحاق فایز- 12عقرب 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:56  توسط محمداسحاق فایز | 

بسمه تعالی

 

ره صبح

 

من قرضدار پای خودم بوده ام مدام

وقتی که بر جهیده ام از بیم گاه دام

هرچند کفش های مرا کهنه گی گرفت

راه  امیدمن نشد از یأس ها تمام

من می کشم  هماره دل شک پسند خویش

چون جغد های خانة مخروبه  تا کنام

شاید فرا رسد سحری کز سریر شاخ

چشمم به آفتاب سپارد دگر پیام:

کای در نورد فاصله ها ، ترس و شب رسید

برکش برهنه خنجر پولادت از نیام

ورنه هراس دارم ازاین وهم دردناک

کز شور بر فِتَم به رهِ صبح،  والسلام

 

10عقرب1388

کابل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:53  توسط محمداسحاق فایز | 

بسمه تعالی

 درهمایش شماری از فرهنگیان کشور در کابل؛

 

استاد کاظمی، پیاده برگشته، شعر هایش را خواند

 

رحیل،  قصه هویت باخته گی مان رادر غربت برشمرد

محمداسحاق فایز

 

دوشنبه شام، همایش بزرگی از چهره های فرهنگی افغانستان در شهر کابل برگزارشد. در این همایش گرم و صمیمانه، یاران صاحبدل و حقشناس، به همت شورای متحد ملی افغانستان دعوت شده بودند و جای دارد تا این اقدام نیک و در خور شان را بر ایشان مبارک بگویم.

بهانه این نشست، باز گشتت پرفیض، بخیر و دایمی استاد محمد کاظم کاظمی شاعر و پژوهشگر نستوه کشورمااز دیار غربت به نیت کار مستدام در کنار ما غریبه خفتگان در درون خانه، و راه اندازی "دفتر در دری "در کابل بود.

بهانه دیگر هم حضور سبزغربت زده دوست دیگری از تبار آزاده گی و قلم صبور رحیل دولتشاهی بود که در مزرعه سرنوشت برای سرنوشت مردمش بذر می افشاند والحق از این بذر انشاالله دانه مراد خواهد چیدو ما خوشه چین این گشت گاه مراد خواهیم بود( بشرط اینکه خوشه چینان دیگر مان بگذارند و صاحب  انگاره نیز رواداری کند)

نشست حوالی ساعت پنج و نیم شام آرام آرام  گرم شدو آغازی نیک یافت. استاد کاظم کاظمی و صبور رحیل، حضور یافتند و نشستند وهمه ایشان را از نزدیک دیدند و آشنایی برای آنانی میسر شد که تا حال این عزیزان را از نزدیک ندیده بودند.

در این مجلس ساده و صمیمی تقریباً همه گل های سر سبد شهرما(و البته این خار مغیلان نیز مایه گرانجانی مجلس بود) از خانه فرهنگ فراهم شده بودند وتنهاحضورگرامی جناب استاد زریاب را کم داشتیم که بنا بردلایلی نتوانسته بود بیاید.

مجلس با حمد وثنای خداوند یگانه آغاز یافت. گرداننده نیت برگزار کننده گان همایش را به حاضرین گفت واز خداوند خواست تا این گونه نشست ها همچنان جانمایه بیشتری بگیرد ومستدام بماند.

به این ترتیب سالون قلب آسیا با شعر و ترنم های عاشقانه و مثنوی های پر سوگ و تلخ کاظمی در تپش افتاد، رحیل آنرا با دلزده گی ها و غربت زده  گی های افغانستانی هایی که حال در دیار غربت دچار هویت باختگی شده اند وهرکسی پرچم قومی را در آنجا بر داشته است و می جنباند، پر ساخت .

زنده گینامه های ارجمندان فرهیخته استاد کاظم کاظمی و صبور رحیل را خواندند و بعدش هم بخش هایی و بریده هایی از چند شعر کاظمی هم قرائت شد.

عبدالحفیظ منصور، رییس دوره یی شورای متحد ملی افغانستان اولین سخنران رسمی در این همایش بود که ازکار نامه های شایسته ودر خور تحسین وتقدیر استاد گرانمایه کاظم کاظمی یاد کرد.

آقای منصور با ذکر این نکته که کاظمی با شعر پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت، غربت تلخخش را خوانده است  و گفت که جوشش و کشش شعر وحس مقاومت چه عجیب است که  اینهمه آدم هایی را که در یک رشته تحصیل می کنند سرانجام بسوی خود می کشد و در آن ها توفانی میشود و آنانرا به جوشش و آفرینش دیگر وا میدارد.

 

بقول منصور جانمایه تلخ هجرت و غربت کاظمی به حدی است  که در سرزمین همزبانی چون ایران، بیزبانی حس می کند و به همین یمن نیز کتاب همزبانی و بی زبانی را می نویسد.

آقای منصور همچنان سخنانی در باره زبان و جایگاه آن در دنیا ی کنونی گفتند که آمیزه ای از نظریات دانشمندان عرصه فلسفه، جامعه شناسی و زبانرا با خود داشت.

وی به تازه ترین کار های استاد کاظمی نیز اشاره نموده مژده دادند که این سلسله همچنان در برگیرنده تجدید چاپ کتابهای استاد صلاح الدین صلجوقی و چاپ اولین بار چند کتاب از این استاد گرانمایه نیز استکه بهمت استاد کاظمی صورت می گیرد.

 

آقای منصور همچنان سخنانی پیرامون شخصیت گرانمایه  صبور رحیل یادکرده او را نامی آشنا درمیان فرهنگیانی خواند که با همه مشکلات  سرنوشت مارا راه انداخته است و بیباکانه و رسالتمندانه نیز قلم میزند، در دیار غربت نیز گرد راه خود را از راه مابرده است و با آن دیده را شستشو می کند(امیدماست که این گرد، چشمه جوشان و زلال روشنایی بماند همچنان).

بعدش استاد پرتو نادری مثنویی را  که به کاظمی بخشیده بود خواند و از شخصیت کاظمی ورجاوند تقدیر کرد. استاد مجب بارش، استاد دانشگاه کابل نیز سخنانی در باره کاظمی کفت واورا ستایش کرد و نقش اورا درکار آفرینش و خدمت به تاریخ ادبیات معاصر افغانستان ماندنی خواند.

سپس استاد کاظمی رشته سخن را بدست کرفت و دغدغه هایش را از بابت سه نقیصه بزرگ در راستای زبان فارسی برشمردکه امروزه در کشور شایع شده است و اگر ما فرهنکیان ومردم ما به آنها توجه نکنیم آسیب های آن فراوان خواهد شدو در فرجام مارا از واژه های سچه و شسته موجود خودمان بدور خواهد ساخت.

استاد کاظمی در این زمینه از سه نقیصه درحوزه نظام آوایی زبان، حوزه معنایی زبان امروزی و ورود واژه های بی رویه خارجی به میان مردم ما یاد کرده پیرامون هریکی توضیحاتی دادند که در خورتأمل و دقت بودند و نمیشود این نکته هارا نادیده گرفت وبا بی تفاوتی از کنارشان رد شد.  

استاد کاظمی گفت که مداومت مردم و فرهنگیان به این شیوه میتواند مارا از میراث گرانبهای زبان فارسی دری بدور بماند ورفته رفته واژه گان اصلی را از یادهاببرد ودر نتیجه نسل جدید وفرزندان مارا در شناخت اصل و ریشه های این واژه گان در تنکنا و مشکل قرا ر خواهد داد.

کاظمی همچنان از نظام آموزشی کشور درقبال زبان هادر کشور انتقاد کرده گفت که توجهی به تاریخچه و دستور زبان و متون کهن درآن چندان نیست و نقد نیز بسیاز این مجموعه بدورمانده است.

سپس صبور رحیل از کار هایش یاد کرد و اینکه چگونه ناگزیرشد تا قلم بگیرد و قلم زنی کند. او رویداد های اخیر درسی سال گذشته را دغدغه هایی خواند که در او شور نوشتن را زنده ساخت.

قصه های رحیل از غربت وآواره گی با افسانه تلخ هویت باخته گی شماری از هم میهنان ما همراه بود که در دوری از وطن بجان هم افتاده اند و بیگانه وار هوای اسمان دیار مادری و روزگار بودن در کنار هم در افغانستان را فراموش کرده اند.

به این تریب شبی نیک اغاز شد وتا فرصت هایی که ماندم شنیدم که کاظمی درد هایش را خواندو قصه کرد.

من این اقدام شورای متحد ملی را تقدیر می کنم. برای اقای منصور، وکار همه مدیران آن نهاد سیاسی- اجتماعی را می ستایم که درپی گرامیداشت از اهل خرد و فرهنگ برآمده اند و اندرین راه برای هریکی از ایشان از آفریدگار هستی تمنای پیروزی و کامیابی و سرافرازی و خدمت بیشتر به کشور را خواهانم.

 بماناداین رسم همچنان. آمین یارب العالمین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:50  توسط محمداسحاق فایز | 

بسمه تعالی

 

تقدیم به همه رای دهنده گان انتخابات  درافغانستان!

 

زنده باد دموکراسی

 

 

دموکراسی افغانستان

از انفلوآنزای خوکی هراس می کند

که  در بحبوحه انتخابات

                              شیوع شیطانیی  دارد

کرزی از انفلو آنزا میترسد

کابینه اش نیز

و از این رو

نمیشود بی حالت اضطرار از کنارش گذشت

"تجمع" از انفلو آنزای خوکی صدمه می بیند

شاید بوی اعتراض میدهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:40  توسط محمداسحاق فایز | 

 بسمه تعالی 

رازی که می ماند

 

  نیلوفران درمرداب،

عقوبت تلخی را مانند

وآبهای ایستاده را مگر غیر ازاین باید؟

در مرده ریگ قبیله

وقتی از پیشانی تاریخ می خوانی

وثیقة که بر آن مهر شده باشد

این مندرس سنت منحوث است:

"تاج اقتدار

                    از سر مگذارید

اگر حتی

حمام هایی از خون بجوشد بر زمین

و شمشیر هایتان بردست هاتان

    _ چنان که هلاکویان را بود،  در ایلجار تاریخ _

                                               دلمه بندد از خون"

از آن است که در پویة سَتَروَن تاریخ

کور می شوند،

                        همزادان

و خون هایی از یک رگ

فوران می کند تا اهریمن وار بمانند.

 

سپیده ها که می دمیدند

نیای بزرگم از شرق

               _از بام دنیا_

سیمرغ اندیشه اش را پرواز میداد

هم بر این امید

کزدامنه های سرزمین آبایی اش

مادری نروید که "مارا نشاید".

 

سپیده ها که  می دمیدند

                                  از شرق

نیای بزرگم می خواند کتیبة  را که بر سرادق آسمان آزین بسته بود

و تا هنوزش نیز

کوه پایه های مادریی من

آنرا پاس میدارند

و وقتی تفسیر شان می کنم

برای من

آزاده گی های مارا

                                 می نماید

و این جانمایة از سخن  را از مادری بیادم میدهد

که می خواند مرپورش را

وقتی آز بر شانه هایش نشسته بود

تا تاجداری کند

می گفت : "موهبتی است این

                                                     از بند ها رهابودن"

و این پند پاک را

    _چون شیری که بر گلوی فرزندش بریزد_

                                                    بر من می خواند:
"ز گيتی همی پند مادر نيوش

به بد تيز مشتاب و چندين مکوش"...*

و نیز شیوا شیونی می نیوشم

که از فراز ایوانی بزرگ بر می خیزد

و یلی پیلتن می گوید:

"مرا سر نهان گر شود زير سنگ

از آن به که نامم برآيد به ننگ"...**

و حالیا در برهة خونین روزگار

ایوان های افتاده تاریخ را که می نگر م

مرده ریگ قبیله را  بسی خوارمایه نموده

با قیرینه گی،  و موئیدنی زبون

آنجا که بر پیمان هاشان نمی مانند

و اگر برمصحف شریف هم نشانی  نهند

فردایی پر آزرم

خود مشکنند و بد سگالی گیرند

                                                          در پیش.

 11 قوس 1388

کابل 

________________________________________

* و ** از آن حکیم فرزانه فردوسی طوسی (رح) می باشد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:14  توسط محمداسحاق فایز | 

بند شب

 

ما همچنان به بند شب تار مانده ایم

با جنگ و خون لعنت مردار مانده ایم

شاید کمین ما بنشسته فقط پگاه

اما غریبه در بر اغیار مانده ایم 

با این همه، تفقد ما مرده گوئیا

با خویش هم، شکسته و افگار مانده ایم

در کوی و خانه های فرو ریخته مان، عجب

تکیه چنین سپرده به دیوار مانده ایم

ای قوم،  التماس شبانگاه من نیوش

تا کی غریبه بر سر آوار مانده ایم

می خوانددر دوپاس گذشته  زشب خروس:

"با قوم خواب رفته چه بیدار مانده ایم

خیزید کز عقوبت این خواب های تان

دیریست ما زچینه و انبار مانده ایم

افسوس بر شمای عقوبت پسند باد

کاینجای بر زمین شما خوار مانده ایم"

***

محمل کشیده گان،  چه خوش آهنگ رفته اید:

ما همچنان به بند شب تار مانده ایم

10 عقرب1388

کابل

 

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:20  توسط محمداسحاق فایز | 

 ره صبح

 

من قرضدار پای خودم بوده ام مدام

وقتی که بر جهیده ام از بیمگاه دام

هرچند کفش های مرا کهنه گی گرفت

راه  امیدمن نشد از یأس ها تمام

من می کشم  هماره دل شک پسند خویش

چون جغد های خانة مخروبه  تا کنام

شاید فرا رسد سحری کز سریر شاخ

چشمم به آفتاب سپارد دگر پیام:

کای در نورد فاصله ها ، ترس و شب رسید

برکش برهنه خنجر پولادت از نیام

ورنه هراس دارم ازاین وهم دردناک

کز شور بر فِتَم به رهِ صبح،  والسلام

 

10عقرب1388

کابل

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:45  توسط محمداسحاق فایز | 

 استعمار

آمدند تا ما تفاهم را بگیریم یاد و بعدش

مثل گرگان هم بجان ما فتادند

بعد ما را

تکه تکه تکه تکه تکه کردند

تکه های ما ره خوردند

هیچ کس هم هیچگاهی هم نپرسید

این همه موجود گشته پاره پاره

بوده اند اولاد آدم

بوده اند اولاد آن آدم که روزی

خورد از گندم بوسواسی و  آندم

رانده شد ازسبزباغستان منعم

          _ از بهشت حضرت حق_

 

آمدند تا راه مان را بر صراط مستقیمی ره نمایند

لیک چون در خانه هایشان نشستند

دم گرفتند

فکر هاشان را  دمی سامانه دادند

فکر کردند گر بمانند این همه بیدست و پایان

                                                   _فقر را دایم گرفتار_

در مصیبت در میان صد عقوبت

میشود مارا تمام عمر پیری،

                                           پیشوایی

اندر این بوم وبر بس خسته و مغموم

همچنان تا روزگارانی که مارا هست عمری در بساط خاک دایم

و آنگه از تلبیس و از تزویر پیچیدند طوماری

و خلق، این باز مانده گان دیر مانده درعقوبت ها

به بند منحط طومار های فتنه شان در بند افتادند

و هرکس کزمیان خورشید را می دید و میدانست کو روشن کند دنیا و مافی ها

بفور از جور آن ترفند های خون چگانشان می شدند نابود

وآنگه درمیان آتش آن فتنه میرفت از فراز شانه شان تا آسمان ها دود.

 

آمدند تا  بین مان قسمت کنند میراث آدم را

که حق هریک مابود

که حق هریکی ما هست

زیرا ما همان اولاده  های گیر در اسباب کین و درد تفریق پدر هامان که بودیم

حالیا نیز همچنان با ریسمان تفرقه در خون خود هامان خوریم غوطه

کسی در حوض منفور تعصب

آن یکی در منجلاب کهنه و دیرین رنگ و پوست

هیچگاهی هم رهایمان نکردندتا کنار همدگر در ساحت و پهنای این عالم

دمی با همدیگر مأنوس تر مانیم

دمی از چشمها مان راز های ناشنوده،  در نگاه خسته مان خوانیم

چنین شد تاکه دنیا اینچنین در حلقة مکر و فریب این همه ناجی و دکتاتور مکتاتور ها از خون ها شد سرخ

کسی  هم گرد ها را بر نزد حتی دمی از رخ

 

آمدند تاهریکی  مارا کشند از چنبر تفریق رنگ و پوست

و قصری تا به آسمان را فرا کردند اندر پهلوی ساحل

نهادند نام این آسمان خراش سر به گردون را

 یکی نامی که زیبا بود و زیبا است

                                          -"بسیط مجمع عالم"- ......*

ولی چندی که از سرهاشان رفت

همین رویای خدمت از برای عالم و انسان

کشیدند چنبر دژخیم وار کبریایی شان بر عالم

که تا گیرند در اکناف این خاک بخون رنگین

همه اقصای  هستی را

وروح تند استعماریی خود را

دمند در جان و تن های همه اولاد آدم نیز

که تا از هستیی اولاد  آدم ها

کشند عصاره های معنویت را

که تا در بند دیگر برکشند آزادی اولاد آدم را

 

نیاسائید در گردون  الهی تا قیامت هم

ایا دل بسته گانِ قتل آدمهای در چنگال درد و رنج

- چنین  مشتاق و آزاندود-

براید از تمام هستیی فرعونیی تان تا سرادق ها

الهی پیش چشمم دایما هم دود.

کابل_ 7 عقرب 1388



______________

* مراد از سازمان ملل متحد است 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:33  توسط محمداسحاق فایز | 

سوگ مستدام

 

دلگیر و خسته ام

وین زنده گی که بوده مرا تلخ تا کنون 

تا روز مرگ نیز

یک دم بکام می نشود تا به رستخیز.

 

اینجا در این سراچة غمبار زنده گی

زهر همیشه ریخته به ساغر کشم به سر

و این تلخ مایه نیز

مارا زدام منحط این سوگ مستدام

گامی به سوی راه رهایی نمی برد.

گویی نصیب ما همه جا زهر خوردن است

و اندر میان این همه دردو عذاب و غم

هر جا گلیم حادثه با خویش بردن است.

5عقرب1388

کابل

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:59  توسط محمداسحاق فایز | 

بسمه تعالی

 

لبیک لک الهم لبیک...

 

با این ستیزه گر دل امیدو ار خویش

تا چند در ستیزه بمانم دراین سرای

این دل به غیر خواسته چیزی نمی برد

از ذهن مانده بر در این چار راه هیچ.

اینجای ایستگاه حوادث نمی رسد

گویی که صفر در ر قم آباد این کویر

                                                         بر جا نمانده است

و اینجا قطار زنده گیی ما همیشه است

برروی خط همیشه به یک راه سردچار

من، این مسافری که غریبانه می روم

در راه بی شکیب و سرانجام، نا امید

در ایستگاه های غریبانه هیچگاه

کس نیست منتظر  که بگوید: "خوش آمدی!

از این قطار خسته و دلگیر

                                                   دمی به زیر

                                                                           شو یک نفس بیا

تا در کنار این خط فرجام،  یک دمی      

یک پیاله چای داغ

با یک فریب خنده تعارف کنیم به هم"

آری قطار می رود و نیست اندران

دستی که گیرمش به میان دودست خویش

و اندر کفش به گریه نشانم ستاره ها

خوانمش با هزار غریبانه گی به شوق

افسانه ای که مانده چو تفسار صد تموز

در ذهن عاشقم.

 

آه ای خدای من!

دیگر ازا ین سفر بکجا می کشانیم

دارم امید تا که پگاهی کنار صبح

در روشنای مهر دل انگیز زنده گی

از این حصار بسته به معیاد گاه عشق

گاهی که عاشقان تو ایستاده اند به عجز

در عرفات، گاه غروب، هردو دست را

                                                                 سویت فرا کشم

واین التماس را به تو نجوا کنم که: آه

در حیطه گنه که تو دانی و من هنوز

در مجمر عذاب همی سوزم ا یخدا

گرمیشود به پاس دل شوقمند من

خطی کشی به این همه آلام و یک سره

این جان خسته را ز عقوبت کنی رها!

 

آه ایخدای من

در این قطار خسته و دلگیر سوختم

پنجاه سال شد که پی رستگاریم

سویی سرای کشور موعود، چشم جان

مانند عاشقان تو رندانه دوختم

لبیک لک الهم لبیک ، ای خدا

لبیک لک الهم لبیک ایخدا.

4 عقرب 1388

کابل

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:58  توسط محمداسحاق فایز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولدبیست وششم ماه عقرب 1336 خورشیدی، در روستای تاجیکان جبل السراج ولایت پروان.
مکتب رفتم، جوان شدم، رفتم دانشگاه و از رشته ریاضی و فزیک دانشکده ساینس دانشگاه کابل گواهینامه لیسانس گرفتم.
برای مرگ آزادی، سلام آزادی، دشنه و صدا، مارهای آستین، آه ای امید گنگ، دیر و با فاجعه، عبور از خط قرمز و پاییزی ها را نوشته ام .
زیر کار دارم:
مجلدات دوم و سوم رمان سلام آزادی همراه باگزینه شعری"سرودی که به گفتن نمی ارزد" را آماده چاب دارم.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
سرنوشت
گرد راه
آریائی
ارغوان
سایت های افغانی
جام غور
داستانسرا
سفره غزل(جاوید فرهاد)
...وآفتاب نمیمیرد(استاد واصف باختری)
غزل نو(شریف سعیدی)
انجمن قلم افغانستان
گندمزار
بلاکفا
صدای سوخته(محمودجعفری)
الیاتو(سید نادر احمدی)
باغچار2(ابوطالب مظفری)
مجله شعر و داستان(قابیل)
کتاب شعر
غزل نو(محمدواعظی)
;,کوهستان نیتورک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
!-- www.Bahar-20.com -->