خلوتی های شبانه
منو تنها یهایم ... حس میکنم کسی کنارم هست . به راه خود ادامه می دهم . صدای پایش رامی شنوم ، برمی گردم
کسی را نمی بینم دو باره به راه خود ادامه می دهم . دستش را
روی شا نه ها یم می گذرد. وآهسته در گوشم می گوید من هم تنها یم ... بر می
گرد م کسی را نمی بینم . اشکهایم
سرازیر می شوند ، شانه ها
یم به لرزه می افتد . حس می کنم دستی شا نه هایم را تکان
می دهد ، به پشت
سرم نگاه می کنم قربانی پیشگام جنگ ...شهر زیبای
خرمشهربا نخلهای بلندش با گرمای طاقت فرسا با درختان سر سبزش برای هرتازه واردی غظمت وزیبایی مسحور کنندهای داشت
. هرگز فراموشت نخواهم کرد. شهر من : شهر قشنگ
من. چه زیبا
بود، شبهایی که در کنار شط تو می نشستم وبه زمزمه آب وصدای مرغان تو گوش می دادم . چطور می توانم فراموشت کنم .در حالی که من جزیی از تو هستم و خواهم
بود . شهر قشنگ من : چطور می توانم طلم وستمی که بر سر تو اوردند فراموش کنم
. دوستت دارم شهر من . چطور می توانم مظلو مییت را فراموش کنم، ای شهر من.... روز هایی که پا برهنه روی ساحل می خوابیدم وچشم به موج عظیمی میدوختم
که به طرفم میآمد و مرا برای لحظه ای در آغوش می گرفت . چطور می توانم فراموش کنم روزهایی که در کوچه پس کوچه های شهر قدم میزدم
. هرگز فراموشت نخواهم کرد . شهر من خومشهر
،شهر قشنگ من . ... نخلها ی مغرور گریستند و خومشهر به مرگ پیوست . شهر اشگ واندو،ماتم شد.چشمی نبود که گریان نباشد .هزاران نفر از
مردمان مهربان وخون گرم این مرز وبوم آواره شدند . هرگز ظلم وسنمی که بر سر تو آوردند فراموش نخواهم کرد . شهر
من خومشهر ...
چطور می توانم فراموشت کنم، من
جزیی از تو هستم وتوجزیی از من... باران هوا ابری است و چشمها
منتظرند . این انتظار با صدای
رعد وبرق خاتمه مییابد . بچه ها با صدای رعد وبرق به دامان پدر ومادرشان پناه میبرند . این صدا چه دل انگیز
و امید وار کننده است .انگار در پس این صدا زندگی ورویش نهفته است . سرانجام چیک چیک
باران آغاز می شود . چشمها شسته میشوند.
اما موسیقی بارش دیری نمی پاید وباز نگاه ها به اسمان دوخته میشود . ...فردا می آید وابرها نیز می آیند. اما دو باره همان
تشنگی همان انتظار. باید چارهای اندیشید .راهی یافت تا از آنچه دیروز باریده است
استفاده کنیم . ...و گرنه آب چشمها نیز بدرقه نگاه ها خواهد شد
. پایان ستاره با اسباب بازی هایش مشغول بازی بود . عروسک کوچکی بود که پیراهن صورتی بر تن داشت او را بر می دارد و با انگنشتان کوچکش موهایش را شانه می کند. لحظه ای بعد از نوازش کردن عروسک به او می گوید:ستاره جان امروز از تو راضی بودم چون صبح به موقع بیدار شدی و دندانهیت را مسواک زدی و آفرین دختر خوبم که به قولت عمل کردی،قربون دختر خوبم. عصر با هم به پارک می رویم و برایت بستنی می خرم بعد به خانه می آییم و با هم کارتون تماشا می کنیم. آن وقت تو باید آنچه را که دیده ای برایم تعریف کنی. ستاره جانذ دیشب خوابم نبرد چون به من گفتی که قصه حسنی را برایت تعریف کنم اما ستاره جان من قصه آسمان آبی را که به رنگ چشمان توست. مادرم می گفت که چشمان تو آبی است و من اسم ستاره را به همین خاطر برای توانتخاب کردم چون جای ستاره ها توی آسمان است. ستاره جان من تو را دوست دارم تو از آسمان آمدی و مونس من هستی. ستاره جان می خواهم لباسی برایت بدوزم که رنگش آبی و به رنگ آسمان باشد.دختر خوبی باش تافردا لباست را بدوزم . عروسک را کنار گذاشت با دست کوچکش عصای سپیدی را در دست گرفت و کنج اتاق کز کرد. دلم گرفته........ .....مادر عزیزم . وقتی به چهرات نگاه میکنم.غم
تمام دنیا روی دلم سنگینی می کند. مادر از چه برایت
بگویم. از کی؟از کجا؟ از روزی که بدنیا آمدم؟ یا از روزی که تنها یاور وحامی ام که
نامش پدربود؟ از کی بگویم؟ از چه
بگویم؟ از کدامین روز برایت بگویم؟ گفتنی هایم زیاد است. مادر...... از تنهایی هایم برایت
بگویم مادر؟ چه روزهای خوبی بود زمانی که کودک بودیم .همه یمان دور هم جمع بودیم. هنوز روزهایی که تو
لباس های خودت را وصله میکردی که ما نو بپوشیم بیاد دارم. چه بگویم؟ از کی
بگویم؟ از غم تنهایی؟ مادر .... وقتی به صورت پر از
چین وچروک ات نگاه می کنم سال ، سال عمرم بیادم می آید. چه بگویم از غمی که
روی دلم سنگینی کرده یا از تنهایی دخترهایم؟ از بی یاوری وبی همدمی همسرم؟...... از چه بگویم؟ دلم
گرفته؟ دلم از همه چیز وهمه کس......مادر. مادر عزیزم هرگز
شبهایی که بالای سرم شب را به صبح می رساندی از یاد نمی برم . مادر چه بگویم؟ وقتی اشک هایت را از
پشت میله های زندان دیدم غم تمام دنیا روی دلم سایه انداخت. شاید اشک هایت می
خواستند رازی را برایم بگویند. شاید می خواستند بگویند نمی توانم چنین روزهایی را
به ببینم. آری...مادر من هم نمی
توانم چنین روزهایی را به ببینم. نمی توانم ببینم تنهایی دخترهایم .... بی یاوری و
بی همدمی همسرم... چه روزهای سختی
است... مادر هرگز چنین
روزهایی را فراموش نمی کنم....... گل همیشه
بهار روزی باغبانی می
خواست از میان گلها ، گلی کوچک را بچیند که در میان ساقه های بلند و کوچک گلهای
دیگر می درخشید. گلها را کنار زد ، غنچه گل زیبایی که در میان
ساقه های بلند و در همه گلهای دیگر پنهان شده بود،نمایان شد. دستش را دراز کرد که
او را بچیند. غنچه گل کوچک در حالی
که گریه می کرد گفت: چرا می خواهی مرا بچینی؟ دوست دارم در کنار گلها باشم می
خواهم در باغچه باشم ،مرا نچین. باغبان با چهره ای
نورانی و جامه ای سفید که به تن داشت با زبانی شیرین گفت: گل قشنگم گریه نکن اگر به تو بگویم که به کجا می خواهم
ببرمت آن وقت دیگر گریه نمی کنی. گل در حالی که برای
لحظه ای از گریه کردن باز ایستاده بود گفت:بگو... بگو:مرا به کجا میخواهی ببری قول
میدهم که گریه نکنم. باغبان گفت:می خواهم تو را به جایی ببرم که به آنجا تعلق داری.تو
را به گلزار می برم گل با شنیدن حرف های
باغبان خوشحال شد. درحالی که گریه و خنده اش با هم یکی شده بود و با خوشحالی به
گلهای دیگر که در اطراف او بودند و او را
در آغوش گرفته بودند نگاه کرد و گفت: مرا بچین . باغبان دستش را به
طرف غنچه گل زیبا برد تا او را بچیند ، گلی که از همه گلها بزرگ تر بود در حالی که
خم شده بود غنچه گل کوچک را در آغوش گرفت و بوسید . غنچه گل کوچک نگاهی
به او کرد و نگاهی به گلهای اطراف خود که همه در حال خم شدن بودند ، گویی نمی خواست ازآنها جدا شود . قطره اشکی بر روی
غنچه گل کوچک چکید ،گل کوچک نگاهش را بطرف گلی انداخت که تا نیم خم شده بود. غنچه در حال شکفتن
بود . خودش را در دست او انداخت . دیگر غنچه نبود ، گلی بود بزرگ با قلبی کوچک. باغبان او را بچید و
ببوسید . از جایش بلند شد .... او رفت با هزار آرزو
، با رفتن غنچه گل کوچک چیزی نگذشت که غنچه ای دیگر شکوفا شد. او رفت با هزاران آرزو
که در قلب کوچکش داشت اما یادش همیشه در دل ماست و همیشه زنده و جاوید خواهد ماند و
هرگز از یادمان نمی رود.
....چین یکم آبان
سال شست و نه بود پدرم طی یک بیماری سخت (سرطان) در بیمارستان بستری بود . هوا در این موقع سال خنک بود توی حیاط خوابیده
بودیم. مادر و خواهرم در بیمارستان بالای سر پدرم بودند یادم می آید آن شب سریال
پرستار دهکده بود. خیلی غمگین و افسرده برای حال پدرم بودم ، روی تخت دراز کشیدم
همانطور که ستاره های آسمان را می شماردم به خواب رفتم . خواب دیدم
کسی درحیاطمان را میزند. زانوهایم سست شد نمیتوانم در حیاط را باز کنم برادرکوچکم
بطرف در میدود و در را باز میکند زن
همسایه مان است که آمده است حال پدرم را
بپرسد. از جایم بلند میشوم و به او خوش آمد میگویم. او گوشه ی تخت مینشیند و حال
پدر را میپرسد و من به او میگویم خواهر و مادرم پیش او دربیمارستان رفته اند. در
همین حین صدای جیغ و فریاد مادرم را که از سر کوچه بر سرخود میکوبد را میشنوم و خواهرم
به حال گریه خودش را میرساند و میگوید که پدر چند لحظه پیش فوت کرد.در این حال
بودم که از خواب پریدم. ساعت
10:30 شب بود.صدای درب حیاط می آمد،از دیدن آن خواب شوکه شده بودم و یاری بلند شدن
را نداشتم برادرکوچکم از خواب پرید و دوید در را باز کرد، "خاله خورشید " بود همان زن همسایه
که در خواب دیده بودم.گوشه ی تخت نشست و
حال پدرم را پرسید، من گفتم: مادر وخواهرم به بیمارستان رفته اند در همین لحظه
صدای جیغ و فریاد مادرم متعاقب آن چشم
اشکبار خواهرم و اینکه پدرم لحظاتی پیش ما را ترک کرد. درست شبیه خوابی که دیده
بودم. چه بد شبی
و چه بد خوابی ....
....... لحظه ای توی چشمانش نگاه میکنم . بی اختیار چشمانم را روی هم میگذارم . گرمی نفسش نفسم را گرم می کند. لحظه ای گرمی لبانش را روی لبانم حس می کنم . بی اختیار دستهایم را روی دستانش می گذارم . گرمی دستانش را روی تنم حس می کنم . دستم را روی صورتش می کشم . بی اختیار چشمانم را باز می کنم . آه.... خودم را توی آینه میبینم . ای کاش آینه نبود...... 29/05/1390 پسرک کبریت فروش یکی از روزهای سرد زمستان بود.پسرک همچنان به راهش ادامه میداد و
فریادش بلند تر می شد. کبریت دو تا یک ریال ، کبریت
. عصر همان روز از خیابانی که مغازه کفش فروشی در ان بود می گذ شت که
خود را یک مرتبه در کنار ویترین مغازه کفشفروشی ودر چند قد می کفشهای قرمز دید
.چشما نش از شادی داشت از حدقه بیرون میزد.آب دهانش سرازیر شده بود برای چند لحظه
ای به کفشهای قرمز خیره شد. یک مرتبه صدایی مردی که پشت رل اتو مبیل قرمز رنگ نشسته بود.او را به
خود آورد. های ،کبریتی ، کبریتی....... .....پسرک به طرف اتومبیلی که مردی جوان وخانمی که خود را هزارویک رنگ کرده بودرفت
. سلام خانم ،سلام اقا....مرد: یه کبریت بده .اقا دو تا کبریت یک ریال: خانمی که کنار مرد نشسته بود وبا صدای بلند می خندید گفت : کا مران نگا ه کن ، قیا فش مثل مترسگهای توی باغچه می ما ند.که پرند ه
ها به باغجه نزز دیک نشوند . ..... به بخشید خانم ، دو تاا کبریت یک ریال .درحالی
که می خند ید یک مر تبه با اخم در کیفش را باز کرد یک ریال بطرف پسرک که چند قد می ماشین ایستاده
بود تا مبادا لبا سهای کهنه اش به ماشین بخورد وان را کثیف بکند .انداخت. ماشین قرمز به سرعتتدور شد . پسرک در حالی که خم شد تا یک ریال را از روی زمین بر دارد. چشمش
بدنبال ماشین که با سرعت دور میشد (میدوید) ......لبا سهای کهنه و وصلهدار بر تنش سنگینی
مکرد.اما به آنها عادت کرده بود وکفشها یی که بیشتر روی پا ها یش را می پو شاند.با
این همه او راه می رفت به امید آن روز که بتواند کفشهایی نو بخرد. روزها را همیشه در حال راه رفتن و ففریادزدن بود... :کبریت دوتا یک ریال،کبریت... شبها به جای همیشگیش باز می گشت ، به کوچه های تاریک و خیابانهای خلوت
و بالاخره کنار گارری آشغالی که رفتگرآنها را کنار دیوار خرابی انبار می کردمی رفت
و در زیر آن شب را به صبح میرساند. ....پسرک تابستان را دوست میداشت ،هرشب آرزو می کرد که صبح تابستان
باشد.زمستان را دوست نداشت زیرا وقتی
زمستان می آمد مانند خنجرری بر قلب کوچکش می نشست. وقتی روی مقوا و پلاستیکش دراز می کشید دلش به حال زمستان می سوخت و
با خود می گفت: زمستان هم مثل من سردش است.اما باید امیدوار باشد.امیدوار به آمدن
بهار،همانطور که من امیدوارم که روزی ان کفش های قرمز را بخرم.همچنان که فکر می
کرد ،آرزو و امید ،سرما را از او دور می
کردند. هنوز خواب به چشمانش نرفته بود که
یک مرتبه فریادش دردل سرما پیچید. پدر، مادر....... وقتی کهچشمانش را باز کرد رفتگر پیزر را دید که گاری آشغالی را به روز بهدنبال خود می کشد. ....هوا روشن شده بود او می بایست برود و کبریت هایش را از جای همیشگی
بگیرد و بعداز خوردن کمی نان در خیابانهای
شلوغ شهر به دنبال مشتری بگردد..ک هوا روز به روز سردتد می شد و پسرک که تنها یک کت کهنه وصله دار و
پیراهنی که هیچ دکمه نداشت و شلوار گشادی که فقط تا زانو هایش میرسید و کفشهایی که
فقط روی پاهایش را می پوشاند،لق لق میزد.تندتند قدم بر میداشت به همان تندی که
سرمای زمستان به تنش فرو میرفت و فریاد اعتراض آمیزش بلندتد میشد. کبریت یک ریال،کبریت دو تا..... و دندانهایش به شدت به لرزه افتاده بودند. .....در حالی که تندتند راه میرفت صدایی از پشت سر او را از حرکت باز
باز ایستاند.:های کبریتی،های کبریتی..... وقتی که برگشت ،پیرمردی را دید که عصا به دست به طرف او می آید. سلام آقا...سلام آقا...یه کبریت بده پسرجان... ب...ب...ببخشید آقا دو تا کبریت یک ریال و نگاهی به پیرمرد که چند پیراهن
و کت و یک پالتو و کلاه و شال گردن به تن داشت و یک جفت دست کش در دست و پوتین های
چرمی به پلا داشت انداخت. دوباره گفت آقا کبریت دو تا یک ریال،اگر نمی خواهی اجازه بده که بروم
آخر سردم است . .....پیرمرد آهی کشید و با خنده گفت:کجایی جوانی ، هوا که سرد نیست
پسر .بالاخره بعد از کلی این دست و آن دست کردن دوتا کبریت خرید و رفت . پسرک کبریت فروش ذوباره شروع به دویدن کرد. زمستان هر روز با سوز و سرمایش پیش می رفت و هر لحظه فریادش در دل
تاریکی شب می نشست.کبریت دوتا یک ریال،کبریت دو تا ..... هوا داشت تاریک میشد و که به درر دکانی که هر شب کبریتهایش را به آن
می داد رسید. ...سلام خالو ...سلام پسرم امشب دیر کردی داشتم میرفتم اخه هوا خیلی سرده بعد از اینکه کبریتهایش را شمرد راه همیشگی را در پیش گرفت و رفت به طرف گاری آشغالی و در ذیر آن دراز
کشید.همین که چشمانش را روی هم گذاشت یادش آمد. یاد خانواده اش که بر اثر سیل آنها را از دست داده بود.چند سالی می شد
که تنها شده بود. تا سن هفت و هشت سالگی پیش یکی از دوستان پدرش بسر میبرد.تا
اینکه آن هم بر اثر بیماری سل درگذشت و دیگر کسی را در این دنیا نداشت تا از او
نگه داری کند به یاد روزهایی که پدرش برای کارکردن هر روز صبح زود از خواب بیدار
میشد و برادرش رضا که چندسالی از او بزرگ تر بود،همراه او به دنبال کار می
رفتند.مادرش هم برای کارکردن به خانه ارباب می رفت و لباس و ظرف هایشان را می شست
و خواهرش مریم که دو سال از او بزرگ تر بود همراه مادرش می رفت دو اتاق ها و حیاط
و باغ را جارو می کرد. به گاوها و گوسفندها آب و علف میداد و جای آنها را تمیز می
کرد. به یاد یکی از آن روزهایی که با هم صبحانه می خوردند افتاد.خواهرش
گفت:"ننه[1] چای
من کم است"و پدرش که در کنار او بود مقداری از چای خودش را در کاسه او ریخت. ....به یاد کفشهای قرمز افتاد که صدای ماشین آشغالی او را از خواب
بیدار کرد. وقتی که چشمهایش را باز کرد هوا کمی روشنتر شده بود. به راه افتاد و به سمت دکان خالو به راه افتاد و در راه یک نان خرید و
در حالی که نان را گاز می زد آرزو می کرد که یک لیوان شیر هم با آن می خورد در این
فکر بود که به دکان رسید . پشت در کنار چند سگ که خود را جمع کرده بودند نشست و
سرش را در وسط پاهای عریانش گذاشت و خود را جمع و جور می کرد که گرمش بشود.هنوز
چشمهایش گرم نشده بود که فریاد زد : پدر... پدر..... وقتی چشانش را باز کرد خالو را دید که مردی سالخورده و خمیده بود را
با لباسهای همیشگی دید که کت وصله دارش را روی او پهن می کرد.از جایش بلند شد. سلام خالو... سلام پسرم امروز زود امدی. بعد از اینکه کبریت هایش را گرفت به طرف خیابانی که مغازه کفش فروشی
در آن قرار داشت سرازیر شد. تازه خیابان از رفت و آمد شهر شلوغ شده بود که به مغازه کفش فروشی
رسید و خود را در چند قدمی کفش ها دیدقطره اشکی از چشمان بی فروغش بر روی سنگ فرش
کنار خیابان غلطید.در حالی که به کفشهای قرمز خیره شده بود. چند پسربچه که کمی از او بزرگ تر بودند به او نزدیک شدند یکی از آنها
با لگد به طرف طبق کبریتی که به گردنش آویزان بود ، زد که هر کبریتش به طرفی پرت
شد و دو تای دیگر با مشت و لگد به جان پسرک افتادندکه در حال خیره شدن به ویترین
مغازه بود.تا به خود آمدا به فرار گذاشتند.در حالی که صورتش رنگ کفش های توی
ویترین مغازه را به خود گرفته بود با گریه به طرف کبریت هایش که هر کدام به طرفی افتاده بودند رفت و با صورتی خون آلود
به راه افتاد . آقا کبریتدو تا یک ریال ، کبریت دو تا .... نزدیک های ظهر بود که از عابری که از کنارش می گذشت تاریخ را پرسید.
به اوگفت امروز سی ام ماه است: از شادی تا شب بیست ونو عدد کبریت فروخت.با خوشحالی
بطرف مغازه ایی که کبریت ها یش راآنجا نگه میداشت دوید.از یک ماه پیش صاحب مغازه
قیمت کفشها را سی تومان گفته بود.از ان روز به بعد هر روز یک تومان نزد خالو پس
انداز میکرد. ....بعد از شمردن کبریتها بیست ونه تومانش را از
خالو گرفت و بطرف مغازه کفش فروشی دوید . سلام
...پسرک بدون اینکه چیزی بگوید پولهایش را روی میز شیشه ای که جلوی صاحب مفازه بود
ریخت.صاحب مغازه پسرک را می شناخت .نگاهی به او انداخت شیشه ای که جلوی
کفشهای قرمز بود را کنار زد کفشها را از ویترین بیرون آورد همینکه پسرک آنها را
رو بروی خود در دست مغازه دار دید مثل این بود که زنبور او را نیش زده باشد در
حالی که صاحب مغازه به او نزدیک میشد کفشهای قرمز را از دست او قاپید و در خیابان
شروع به دویدن کرد.به طرف کوچهای که گاری اشغالی انجا بود میدوید از لا بلا ی
ماشینهایی که در رفت وامد بودند به تندی گذاشت ودر پیچ وخم کوچه ها گم شد. .....هوا داشت تاریک می شد که به گاری اشغالی
رسید.در زیر گاری دراز کشید وبند کفشها را به هم گره زد ودو دستی محکم زیر سرش
گذاشت وبه خواب خوش فرو رفت. دیگر به هیچ چیز فکر
نمی کرد .فقط به کفشهای قرمزی که بدست اورده بود . بر عکس همیشه که او
پدرش را صدا میزد این بار پدرش او را صدا زد...(محمد ) در این موقع با صدای
ماشین اشغالی از خواب بیدار شد. کفشها را که بهم بسته بود به گردن انداخت بطرف
دکان خالو براه افتاد.به آنجا که رسید .خالوتازه داشت در را باز میکرد. سلام خالو......سلام
پسرم خالو کفشام را بین چه قشنگن.......حالا تو چرا کفشها را پا ت نمی کنی...نه
خالو آخه میترسم کثیف بش. همین کفش ها که
پایم هستند خوبند ......... خالو اونا که فقط روی پا هایت را پوشاندند کف پا ها
یت که روی زمینند.......نه خالو من از اونا گله ای ندارم آنها را هم دوست دارم آخه
اونا یه عمر با من زندگی کردند. سرما وگرما را با من
بودند چطور می توانم انها رااز خودم دوربکنم. طبق کبر یتی اش را
گرفت وبه طرف خیابان برا ه افتاد......... هوا رو به تاریکی می
رفت....خیلی سرد شده بود تازه نم نم باران شروع شده بود.زمین که تشنه ای اب بود
قطره های باران را می بلعید. مغا زه ها یکی پس از دیگری بسته می شدند . دیگر پا ها یش از سرما نای راه رفتن
نداشتند...... در کنار گاری اشغالی
پسر بچه ای ده ، دوازده ساله ای در
حالیکه طبق اش را دو دستی محکم چسبیده بود و هر کبریت اش به گوشه ای افتاده وکفشها
ی قرمزش که انها را گره زده وبه گردنش آویزان بود دمرو روی زمین افتاده.... باران همچنان می
بارید گوی که اسمان هم دلش به حال پسرک می سوخت واشک میبارید. ........پسرک از شدت سرما وبارش باران در هوای
سرد یخ بسته بود. لابد از گرسنگی مرده
بود و شاید هم از سرما ... پایان.......... قاب عکس روی
دیوار در تاریکی شب توی
خیابان قدم می زدم.توی این فکر بودم که از دیوار کدام خانه بالا بروم که پنجره
نیمه باز یکی از خانه ها نظرم را جلب کرد . آهسته از دیوار بالا رفتم . نگاهی توی
حیاط کردم کسی نبود پریدم پایین بطرف پنجره رفتم یواش پنجره را باز کردم صدای
جیرجیر پنجره بلند شد. آهسته رفتم توی اتاق
کمی تاریک بود. در سایه روشن اتاق به آرامی جلو رفتم چند قدم پیش رفته بودم که صدایی میخ کوبم کرد به طرف
صدا برگشتم دختربچه ای چهار- پنج ساله ای بود . چند لحظه ای سر جایم ایستادم .
دختر بچه گفت: داداش چرا از پنجره آمدی؟ آهسته به طرفش رفتم با صدا آرام گفتم می
خواستم با تو بازی کنم . گفت: چه بازی ای؟ یک مرتبه گفتم:...دزد بازی. گفت می
ترسم. گفتم نه دزدی الکی . گفت باشه .گفتم سر چشمانت را بگذار تا وقتی که من نگفتم
باز نکن . کنار تخت خوابش نشست و سرش را روی لبی تخت گداشت . من شروع به جمع کردن
اسباب های توی اتاق کردم در حالی که مشغول جمع کردن بودم گفتم راستی بابا و مامان
کجا هستن؟ گفت : مادرحالش خوب نبود بابا او را برده دکتر خوشحال شدم که کسی
جز بچه در خانه نیست با خیال راحت وسایل را جمع کردم از توی اتاق به طرف
پذیرایی رفتم و شروع به جمع کردن آینه و شمعدانی که روی میز بودند کردم در حالی که
آنها را توی ساکی که همراهم بود می گذاشتم یک مرتبه چراغ اتاق روشن شد برگشتم
دخترک بود گفت: داداش من خسته ام چرا صدایم نمی کنی؟ گفتم هنوز کارم تمام نشده درحالی که دخترک به
طرفم می آمد یک مرتبه صورت او را توی نور دیدم . به یاد خواهرم افتادم همین طور که
به طرفم می آمد گفتم راستی می خواهی اسمت را بگذارم نسیم؟ گفت: نه گفتم چرا؟گفت
آخر اسم خودم نسیم است. همان طور که شمعدانی را توی ساکم می گداشتم نگاهش کردم مثل
این بود که خواهرم را می دیدم همانجا کنارش نشستم ساک را کنار گذاشتم و دست هایش را گرفتم گرمی دستهایش قلبم را فشار
می داد بی اختیار او را در آغوش گرفتم و همانطور که به خواهرم فکر می کردم چشمم به
قاب عکس روی دیوار افتاد ولی غیر ممکن است اصلا باورم نمی شد چطور ممکن است که عکی
پدر ، مادر و خواهرم باشد آهسته توی گوش دخترک گفتم این عکس کیست؟ گفت: بابام
گفتم:این یکی کیه؟گفت مادر است اشک از چشمانم سرازیر شد همانطور که آرام گریه می
کردم دست کوچکی اشک هایم را پاک کرد و گفت: داداش چرا گریه می کنی؟ گفتم : از
خوشحالی. بعد گفت داداش من خوابم می آید.به طرف اتاقش رفتیم او را توی تخت خواب
گذاشتم. گفت: داداش یه قصه برایم بگو تا خوابم ببره. گفتم: چه قصه ای؟ گفت یه قصه .
گفتم باشه تو چشمانت را ببند تا من برایت تعریف کنم. روز عاشورا بود علی با خانواده اش برای زیارت به مشهد رفته بودند ان
روز مرقد آقا آنقدرا شلوغ بود . مردم برای سالار شهیدان عزاداری می کردند دست علی
از دست پدرش جدا شد و در میان انبوه جمعیت گم شد . در حالی که دستش در
دست پیرمرد و پیرزنی بود گریه می کرد هر چه گشتند پدر و مادرش را پیدا نکردند. آنها بچه را با
خودشان به هتل بردند و هر روز او را به مرقد آقا می بردند تا شاید پدر و مادرش را
بیابند. یک هفته گذشت و خبری نشد به تهران آمدند علی را هم با خودشان آوردند . آنها بچه نداشتند به
همین خاطر از بچه گم شده به خوبی مراقبت می کردند . او را به مدرسه فرستادند .... همانطور که قصه می
گفتم خواب سنگینی چشمانشم را گرفت نگاهی به دختربچه انداختم خواب بود دستش در دست
من بود. کنار تخت بچه خوابم برد هنوز چشمانم گرم نشده بود که با صدای جیغ بلندی از
جایم پریدم . تا آمدم بگویم مادر در سایه روشن اتاق هیکل بزرگی را روی سرم حس کردم
حالا نزن و کی بزن . زیر دست و پایش افتاده بودم و التماس می کردم که نزن...نزن زن فریاد زد: ولش کن
مرد ، مرد گشتیش. بیحا ل روی زمین ولو
شده بودم که نسیم صدا زد : مامان .... مامان داداش آمده با من بازی کند مرد در حالی که دستم
را گرفته بود و از زمین بلندم می کرد گفت: چراغ را روشن کن. زن چراغ را روشن کرد
با صورتی خون آلود نگاهم توی چشمان مادرم افتاد .بی اختیار فریاد زدم: مادر و یک مرتبه دستم را
از دست مرد رها کردم و به طرفش دویدم خودم را به پایش انداختم. زن وحشت زده بود... همان طور که پایش را
بوسه می زدم گفتم: مادر من علی هستم ،علی گم شده تو علی من؟تو علی من
هستی؟ خدایا پسرم را به من پس دادی؟ علی...علی.... در حالی که گریه و
خنده اش یکی شده بود خودش را روی من انداخت. مرد در حالی که جیران
زده بود به ما نگاه می کرد. لحظه ای بعد مادرم
دستم را گرفت و از روی زمین بلند کرد و رو به مرد کرد گفت: این همان پسر گم شده مان است ،علی. به طرفم آمد و با
لبخندی مرا در آغوش گرفت و گفت: مرا ببخش پسرم .....
پایان
خرمشهر
| Design By : Night Melody |

